آن زمان که باید دوست بداریم کوتاهی میکنیم
آن زمان که دوستمان دارند لجبازی میکنیم
و بعد برای آنچه از دست رفته آه میکشیم.....
|
افسوس ... آن زمان که باید دوست بداریم کوتاهی میکنیم آن زمان که دوستمان دارند لجبازی میکنیم و بعد برای آنچه از دست رفته آه میکشیم..... + نوشته شده توسط چشم انتظار در جمعه دوازدهم تیر 1388 و ساعت
16:11 |
عزیزم بازم می گم تولدت مبارک
+ نوشته شده توسط چشم انتظار در دوشنبه هجدهم خرداد 1388 و ساعت
17:20 |
امشب هم برای تو خواهم نوشت شبی در سکوت تنهایی خودم شبی پر از ستاره های عاشق شبی با نور قرص ماه می نویسم از تو برای تو چون دل بهانه را در خود می بیند چون دستانم گرمی دستانت را می خواهد چون چشمانم دیدن نوری را می خواهد که فقط در چشمان تو آن را پیدا خواهد کرد
امشب باز خواهم رفت به جایی به دنیایی که در تنهایی خودم آن را ساختم دنیای که در تنهایی به سراغش می روم نه در تنهایی من همیشه می روم و من تو را در این دنیای خودم آورده ام و جای دادم
این دنیایه کوچک من شاید عجیب باشد چیز های را در آن قرار داده ام
چیز هایی را کنار گذاشتم که در این دنیای بزرگ این طور نیست در دنیای کوچک خود هوس را کنار گذاشتم نفرت و نا امیدی را راه نداده ام در آنجا همه چیز شکل انتظار دارد عشق را سر دروازه آن نوشتم. پایه های دوست داشتن را آنفدر محکم زدم که به هیچ عنوان از بین نخواهد رفت و من تو را در آغاز این دنیا قرار داده ام + نوشته شده توسط چشم انتظار در جمعه یکم آذر 1387 و ساعت
16:1 |
کجای تو پس دلم برات تنگ شده بی .....
+ نوشته شده توسط چشم انتظار در یکشنبه پنجم آبان 1387 و ساعت
19:6 |
تو را دیدم و دانستم چه خوشبخت هستی، آنزمان که بالهایی آهنین بر فراز بی کران زندگی به پرواز در می آیی، با تو خواهم آمد تا از بلندای کوهساران گذر کنیم و بر گلبرگهای سرخ شقایق فرود آییم، با تو می آیم تا شهد شیرین شبنم صبحگاهی را و مست از باده زندگی نقش عشق را بر صفحه دلهامان بزنیم
ولی افسوس........ + نوشته شده توسط چشم انتظار در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387 و ساعت
10:14 |
هرگز تو را فرموش نخواهم كرد حتي اگر مرا از ياد ببري و هرگز از تو رنجور نخواهم شد چرا كه تو را دوست دارم ديوانه وار عاشقت شدم چرا كه مهرباني را در وجودت ديدم با چشمانت وجودم را دگرگون ساختي و اگر تو نبودي هرگز عاشق نمي شدم نه تو از عشق من دست ميكشي و نه قلب من از عشقت روي گردان مي شود سوگند كه وجود تو در سرنوشت من نوشته شده است و اگر با مژگانت اشاره اي كني فرسنگها راه خواهم پيمود چرا كه شب عشق بسيار طولاني است و قلبم در آرزوي تو مي سوزد آنگاه كه از برابر ديدگانم دور شوي خورشيد وجودت پنهان مي گردد و ابرهاي غم و اندوه مرا در بر مي گيرند و به دنياي غريبي مي برند هميشه در قلبم حضور داري و عشقت زندگي ام را گل باران كرده است تمامي اين دنيا را با قلبي پر از رمز و راز به دنبالت طي كرده ام محبوبم هميشه به انتظار بازگشتت خواهم ماند
+ نوشته شده توسط چشم انتظار در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 و ساعت
0:48 |
وقتي که اون شب گفتي نمي تونم پيشت بمونم + نوشته شده توسط چشم انتظار در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 و ساعت
19:16 |
+ نوشته شده توسط چشم انتظار در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387 و ساعت
23:13 |
در شبان غم تنهایی خویش عابد چشم سخنگوی توام من در این تاریکی من در این تیره شب جانفرسا زائر ظلمت گیسوی توام گیسوان تو پریشانتر از اندیشه ی من گیسوان تو شب بی پایان جنگل عطرآلود شکن گیسوی تو موج دریای خیال کاش با زورق اندیشه شبی از شط گیسوی مواج تو من بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم کاش بر این شط مواج سیاه همه ی عمر سفر می کردم من هنوز از اثر عطر نفسهای تو سرشار سرور گیسوان تو در اندیشه ی من گرم رقصی موزون کاشکی پنجه ی من در شب گیسوی پر پیچ تو راهی می جست چشم من چشمه ی زاینده ی اشک گونه ام بستر رود کاشکی همچو حبابی بر آب در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود شب تهی از مهتاب شب تهی از اختر ابر خاکستری بی باران پوشانده آسمان را یکسر ابر خاکستری بی باران دلگیر است و سکوت تو پس پرده ی خاکستری سرد کدورت افسوس سخت دلگیرتر است شوق بازآمدن سوی توام هست اما ... من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ می پرد مرغ نگاهم تا دور + نوشته شده توسط چشم انتظار در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387 و ساعت
1:50 |
+ نوشته شده توسط چشم انتظار در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387 و ساعت
1:47 |
اینجا خانه ی من است . فقط خانه ی من ! هیچ کـ َـس را به آن راه نخواهم دادم . و نه حتی ، هیچ مردی را و یا عشقش را !
اینجا ، فقط من هستم ، شادی هایم ، غم هایم ، رؤیاهایم ، و آرزوهایم .
همین + نوشته شده توسط چشم انتظار در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387 و ساعت
1:45 |
آنقدر دلفریبی کردم که شیطان عاشقم شد! ... از آن پس من می دویدم؛ او می دوید... ... من می رسیدم؛ او می رسید... ... ... من می مردم؛ و او بر مزارم می گریست!!! + نوشته شده توسط چشم انتظار در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387 و ساعت
1:37 |
هیچی بدتر از این نیست که دقائق آخر، یکی دستت رو بگیره و بکشدت بالا، ولی یهو خسته بشه و دستت رو رها کنه؛ اونوقته که تیکه تیکه می شی، خورد می شی، حتی خوردتر از قبل! اگه کسی کمک خواست و دست به طرفت دراز کرد، یا اصلاً دستشو نمی گیری، و یا اگه گرفتی، دیگه حق نداری رهاش کنی! + نوشته شده توسط چشم انتظار در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387 و ساعت
1:32 |
خدایا! دل من بی تابه! دل من سرگردونه! نمیدونه باید شاد باشه یا غمگین! دنبال یه چاه میگردم! که خالی کنم بغض هام رو، غصه ها، سختی ها، و تمام ِ دردهام رو! دارم می پُکم! من این روزها به دستات احتیاج دارم! من به حمایت ِ تو نیاز دارم! تنهام نذار + نوشته شده توسط چشم انتظار در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387 و ساعت
1:30 |
امروز روز تولد كسي كه به خاطر من به دنيا اومد...يا شايد من براي اون...اصلا ما براي هم به دنيا اومديم ميخوام اينو بدوني كه به اندازه عشقمون دوستت دارم ... ميخوام اينو بدوني كه فقط به ياد تو گريه مي كنم اگه تو سنگ صبور نداري ، منم ندارم ... اگه تو تنهايي ، منم تنهام ... اگه الان روزگار ما رو از هم جدا كرده ... اگه الان نميتونم بهت بگم تولدت مبارك ... منو ببخش
+ نوشته شده توسط چشم انتظار در شنبه هجدهم خرداد 1387 و ساعت
1:25 |
خداحافظ.................. خداحافظ گل لادن .تموم عاشقا باختن ببين هم گريه هام از عشق .چه زندوني برام ساختن خداحافظ گل پونه .گل تنهاي بي خونه لالايي ها ديگه خوابي به چشمونم نمي شونه يكي با چشماي نازش دل كوچيكمو لرزوند يكي با دست ناپاكش گلاي باغچمو سوزوند تو اين شب هاي تو در تو . خداحافظ گل شب بو هنوز آوار تنهايي داره مي باره از هر سو خداحافظ گل مريم .گل مظلوم پر دردم نشد با اين تن زخمي به آغوش تو برگردم نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم از اين فصل سكوت و شب غم بارونو بردارم نمي دوني چه دلتنگم از اين خواب زمستوني تو كه بيدار بيداري بگو از شب چي مي دوني تو اين روياي سر در گم .خداحافظ گل گندم تو هم بازيچه اي بودي . تو دست سرد اين مردم خداحافظ گل پونه . كه باروني نمي توني ...طلسم بغضو برداره .از اين پاييز ديوونه خداحافظ .....! خداحافظ همين حالا، همين حالا که من تنهام خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام خداحافظ کمی غمگين، به ياد اون همه ترديد به ياد آسمونی که منو از چشم تو ميديد اگه گفتم خداحافظ نه اينکه رفتنت ساده اس نه اينکه ميشه باور کرد دوباره آخر جاده اس خداحافظ واسه اينکه نبندی دل به رؤيا ها بدونی بی تو و با تو، همينه رسم اين دنيا خداحافظ خداحافظ همين حالا خداحافظ + نوشته شده توسط چشم انتظار در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 و ساعت
10:36 |
وقتی تو نیستی یادت با منه........... وقتي دلتنگ شدي به ياد بيار کسي رو که خيلي دوست داره. وقتي نااميد شدي به ياد بيار کسي رو که تنها اميدش تويي. وقتي پر از سکوت شدي به ياد بيار کسي رو که به صدات محتاجه. وقتي دلت خواست از غصه بشکنه به ياد بيار کسي رو که توي دلت يه کلبه ساخته. وقتي چشمات تهي از تصويرم شد به ياد بيار کسي رو که حتي توي عکسش بهت لبخند ميزنه. وقتي به انگشتات نگاه کردي به ياد بيار کسي رو که دستاي ظريفش لاي انگشتات گم ميشد. وقتي شونه هات خسته شد به ياد بيار کسي رو که هق هق گريش اونها رو مي لرزوند + نوشته شده توسط چشم انتظار در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 و ساعت
10:33 |
گریه من........................ بازم دلم گرفت و گریه کردم بازم به گریه هام می خندم بازم صدای گریه ام رو شنیدم همه به گریه هام می خندن دوباره یه گوشه می شینم واسه دلم می خونم هنوز تو حسرت یه همزبونم ولی نمیشه اینو گفت می دونم دوباره نمی خوام چشمهای خیسم رو کسی ببینه یه عمر حال و روز من همینه کسی به پای گریه هام نمی شینه بازم دوباره دلم گرفته دوباره شعرم بوی غم گرفته کسی نفهمید غمم چی بوده دلیل یک عمر ماتمم چی بوده + نوشته شده توسط چشم انتظار در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 و ساعت
10:32 |
عشق واقعی.............. یه روز یه پسری عاشق دختری نابینا میشه هر روز زیبا ترین گلهای دنیا رو برای اون میبرد + نوشته شده توسط چشم انتظار در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 و ساعت
10:28 |
امشب اشکی خواهد ریخت + نوشته شده توسط چشم انتظار در سه شنبه بیستم فروردین 1387 و ساعت
6:6 |
روبروم شب و سياهي بي كسي پشت سرم
نمي تونم كه بمونم بايد از تو بگذرم دارم از نفس ميفتم تو هجوم سايه ها كاشكي بشكن دوباره بغض اين گلايه ها اون كه مي شكنه تو چشماي تو تصوير منه گم شدن توي اين شب برهنه تقدير منه + نوشته شده توسط چشم انتظار در سه شنبه بیستم فروردین 1387 و ساعت
6:5 |
در یک روز خزان پاییزی پرنده ای را در حال مهاجرت دیدم به
او گفتم چون به دیار یارم میروی به او بگو دوستش دارم و منتظرش میمانم ... بهار سال بعد پرستو نفس زنان آمد و گفت دوستش بدار ولی منتظرش نمان... + نوشته شده توسط چشم انتظار در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 و ساعت
2:13 |
هرگز تو را فراموش نخواهم کرد چرا که دوستت دارم دیوانه وار عاشقت شدم... چرا که مهربانی را در تو دیدم با چشمانت وجودم را دگرگون ساختی.. و اگر تو نبودی هرگز عاشق نمی شدم..... نه تو از عشق من دست می کشی و نه قلب من از عشقت روی گردان می شود.. سوگند که وجود تو در سرنوشت من نوشته شده است... .... فرسنگها...را خواهم پیمود.بخاطرت ... چرا که شب عشق بسیار طولانی ست... و قلبم در آرزوی تو می سوزد.... آنگاه که از برابر دیدگانم دور شوی..... خورشید وجودم پنهان می گردد..... ابر های غم و اندوه مرا در بر می گیرد.... و به دنیای غریبی می برند.... همیشه در قلبم حضور داری.... عشقت زندگیم را گلباران کرده است. + نوشته شده توسط چشم انتظار در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 و ساعت
2:12 |
عشق يعني شب نخفتن تا سحر عشق يعني سجده ها با چشم تر عشق يعني در جهان رسوا شدن عشق يعني سست و بي پروا شدن عشق يعني ديدن بر در دوختن عشق يعني در فراقش سوختن عشق يعني سوختن يا ساختن عشق يعني زندگي را باختن عشق يعني قطعه ي شعري نا تمام عشق يعني بهترين حسن ختام + نوشته شده توسط چشم انتظار در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 و ساعت
2:11 |
چند خطي باز براي اينكه بداني هنوز هم به يادت هستم... بيا اي روياي قشنگ، بيا تا به همه نشان بدهيم كه رويا را فقط در عالم خواب نميشود زيارت كرد، بيا تا به همه ثابت كنيم كه ميتوان به روياها هر چقدر هم دور، دست يافت... بيا تا دست در دست هم فرياد بزنيم كه عاشق هستيم و عشق زيباست و عشق هنوز هم وجود دارد... ميخواهم رازي را با تو در ميان بگزارم: هيچ ميدانستي اي نازنين من كه من قبل از تو عاشق باران بودم؟ و هيچ خبر داري كه وقتي عاشق تو شدم باران هم زيباتر شد؟؟ وقتي آسمان ناگهان خشمگين ميشود و صورت مهربانش سياه ميگردد و ناگهان بغضي كه روزهايي بسيار تحمل كرده، ميشكند، من هم بيرون ميروم و آسمان به ديدن من ميايد و دستهايم را در دستهايش ميگيرد و ميگويد كه باز هم خبري براي من دارد. و من گوش ميكنم، ساكت و بي صدا... و او همچنان درددل ميكند و ناگهان غرشي ميكند و به يادم مياندازد كه ”اي ديوانه تو هم خود عاشقي پس چرا برايت تعريف كنم؟ تو خوب ميفهمي چه ميكشم...“ آنگاه است كه من هم بي امان گريه را سر ميدهم و با تكان دادن سر زمزمه ميكنم: ”ميفهمم، ميفهمم...“ و همچنان من و آسمان در آغوش هم ميگرييم... و آسمان بار ديگر باز بانگ بلند ميكند كه: ” بيا به من قول بده كه وقتي به دلداده و شيفته ات رسيدي، مرا فراموش نكني...“ و من قول دادم... شاهزاده من بدان كه هر بار آسمان غمي داشت و به گريه افتاد من هم گريه خواهم كرد... ولي بدان كه گريه من ديگر از روي غم نخواهد بود بلكه گريه شادي خواهد بود كه من به عشق زندگي خود رسيده ام و من خوشبخت هستم ولي حيف كه آسمان هنوز هم تنهاست... اي عشق من، اين بود راز من بود... مرا همچنان دوست بدار، چرا كه من هميشه دوستت دارم حتي حالا كه انقدر ازم دوري تو هميشه پيش مني + نوشته شده توسط چشم انتظار در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 و ساعت
2:3 |
سلام
امشب دوباره بارون اومد منم تنها بودم زير بارون به ياد اون اولي كه هم ديگه را ديديم هيچ روزي برام مثل اون روز نميشه + نوشته شده توسط چشم انتظار در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386 و ساعت
2:12 |
|
|