انتظار
در تابستاني گرم زير آفتابي سوزان
که دنياي مرا چيزي به خاکستر نمانده بود
زير سايه ات آرامشي يافتم
و تو را از خود پرسيدم؟
و اين بود که ديريست
در انديشه’ گفتار خويشم
براستي ....
--- کيستي تو؟ ---
که مرا بمانند پروانه اي به پرواز در مي آوري
حال گويي بالهايش ناي رفتن
اختيار پر گرفتن ندارد
(( گل من کجاست
در کدامين گوشه
در کدام باغ
در فراز کدام کوه
زير کدام سخره
نشاني بدهيد))
نگاهت شعريست عاشقانه که مرا به تمنا وا ميدارد
و رستاخيزيست در زيباترين بهارم
من ديگر ملکوتي شده ام واين روح من است بدون نگاب خاکي
و چشمان تو..
چشمانت بسان کوچه’ بمبستي مي ماند
با درهاي بسته
که گويي پشت هر درش غم نشاني دارد
کدامين در را به صدا در بياورم
به مهماني کدام غم بروم
و تو را انتظار کشم
((اين گوشه دو زانو بغل کرده نشسته ام
روزي بيا ....
-- و برايم بخند ---
تو بهترینی

