تبليغاتX
چشم انتظار

باران

باران

باران مي نويسد

مثل بچه اي که بر دفترش دراز کشيده باشد و بنويسد

با خطوطي مورب، آرام و دقيق

">+ نوشته شده در شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 17:17 توسط چشم انتظار |

ماه من

شب يواشکی برو دم پنجره، ستاره ها ببيننت
تا به من حسوديشون شه که ماه مال منه!
 
">+ نوشته شده در شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 17:0 توسط چشم انتظار |

اگر می خواهی چيزی از کسی بفهمی

به چشم هايش خيره شو،غيرمنتظره و با تصميم و اراده ی تمام

و اگر دگرگون نشد، از آن دست بردار!

با چنين فردی سودی عايدت نخواهد شد،هيچ وقت

">+ نوشته شده در شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 16:54 توسط چشم انتظار |

خوش به حال آسمون كه هر وقت دلش بگيره بي بهونه مي باره ... به كسي توجه نمي كنه ... از كسي خجالت نمي كشه ... مي باره و مي باره و ... اينقدر مي باره تا آبي شه ... ‌آفتابي شه ...!!! کاش ... کاش مي شد مثل آسمون بود ... كاش مي شد وقتي دلت گرفت اونقدر بباري تا بالاخره آفتابي شي ... بعدش هم انگار نه انگار كه بارشي بوده

">+ نوشته شده در شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 16:49 توسط چشم انتظار |

">+ نوشته شده در جمعه سی ام تیر 1385ساعت 1:33 توسط چشم انتظار |

دل شکته ای تنهایم. سکوت مبهم دیوانه واری مرا دنبال میکند و انگار گلویم را میفشارند و میخواهند نیمه جانی را هم که دارم از من بگیرند.ولی بدان که من می مانم، می مانم و نمیمیرم. من تو را دوست.من تو را می خواهم.

اگر دلم شکسته،اگر تنها و ساکت هستم فقط به خاطر توست....

هر روز چشمانم به افق روشن دیدارت باز و با غبار نمناک فراق بسته میشود ولی به امید دیداری دوباره زنده میمانم تا شاید اتشی که درونم را میسوزاند با تراوت دیدارت خاموش کنی...

مطمئن باش افق ها را به نظاره مینشینم تا در یکی از انها بیایی و دیگر از پیشم نروی ....

">+ نوشته شده در جمعه سی ام تیر 1385ساعت 1:30 توسط چشم انتظار |

گفت:می خوام برات یه یادگاری بنویسم

گفتم:کجا؟

گفت:رو قلبت.

گفتم:مگه میتونی؟

گفت:سخت نیست آسونه

گفتم:باشه بنویس تا همیشه به یادگار بمونه

یه خنجر برداشت

گفتم: این چیه؟

گفت:سیسسس

ساکت شدم

گفتم:بنویس دیگه چرا معطلی.

خنجر رو برداشت و با تیزی خنجر نوشت:

دوستت دارم دیوونه

">+ نوشته شده در جمعه سی ام تیر 1385ساعت 1:13 توسط چشم انتظار |

اگه تا لحظـه مرگم داشـتنت نباشه قـسمت

بی تو با رویای تو عاشق می مونم تا قـیامت

اگه با هـق هـق تلخم دل آسمون بگـیره

اگه این قـلب صبورم از غـم عـشقـت بمیره

اگه باز آتیش عـشقـت زندگـیمو بسوزونه

از تو جز یه خاطره حتی اگه چیزی نمونه

من بازم عـاشقـت هـستم گر چه بی صدا شکستم

">+ نوشته شده در جمعه سی ام تیر 1385ساعت 0:53 توسط چشم انتظار |

از خدا ستاره خواستم...خدا چشماتو به من داد
بوی یاس و پونه خواستم...عطر موهاتو به من داد
از جدایی گله کردم...دستاتو گذاشت تو دستام
یار عاشقونه خواستم...تو رو داد برای فردام
طلب بهشت و کردم...هر جا رفتم اونجا بودی
هوس بارونو داشتم...تو چشمات گریه نشوندی
تو خزون بهار و خواستم...روی گونه هایت گل افتاد

">+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 1:24 توسط چشم انتظار |

((عزيزكم، دردانه ام ،تيكه از وجودم ،تا دنيا دنيا هست ،تا مادامي كه درختان

شكوفه مي دهند ،پرندگان مژده ي بهاري را به ارمغان مي آورند و گلها عطر

معطرشان را در فضا مي پراكنند،و با تمام عشق هاي توي دنيا...

دوستت دارم...))

">+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 23:27 توسط چشم انتظار |

نه به ابر 
نه به آب
نه به اين آبي آرام بلند
من مناجات درختان را
هنگام سحر
نفس پاك شقايق را در دامن كوه
رقص عطر گل يخ را با آب
همه را ميبينم
ميشنوم
من به اين جمله نمي انديشم
به تو مي انديشم

اي سراپا همه خوبي
تك و تنها به تو مي انديشم
همه وقت همه جا
من به هر حال كه باشم
به تو مي انديشم
تو بدان اين را
تنها تو بدان
تو بمان با من
تنها تو بمان
به تو مي انديشم
اي سراپا همه خوبي
تك و تنها به تو مي انديشم
جاي مهتاب به تاريكي شبهام تنها تو بتاب
من فداي تو به جاي همه گلها تو بخند
من همين يك نفس از جرعه جامم باقيست
آخرين جرعه اين جام تهي را تو بنوش
پاسخ چلچله هارا تو بگو
قصه ابر و هوا را تو بخوان
تو بمان با من
تنها تو بمان

به تو مي انديشم

اي سراپا همه خوبي
تك و تنها به تو مي انديشم...

">+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 23:6 توسط چشم انتظار |

دوستت دارم

">+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 23:4 توسط چشم انتظار |

لذت احساس دستهایت...

تو كه اندوه مرا می دانی

قصه زلف پريشان تو و بوسه باد

قصه برگ خزان...

هر چه می خواهمت افسوس

نمی یابم باز موج گیسوی تو

ای كاش كه ميافتمت

تو كه اندوه مرا می دانی

و پريشانی شبهای مرا

تا سحر دغدغه های دل بی تاب مرا

کاش می یافتمت...

میدونی چقدر بهم انرژی میده وقتی دستت تو دستمه

 میدونی نمیخوام اون لحظه هارو با هیچ چیز دیگه عوض کنم .

کاش میشد زمان را نگه داشت

کاش میشد به عقب برگشت .....

در من بغضی است که
باز تاب شکستنش
سکوت را می شکند

">+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 0:27 توسط چشم انتظار |

میدانم که در این جهان کسی هست که با دیدنش رنگ رخساره ام تغییر میکند

    و صدای قلبم آبرویم را به تاراج میبرد

خیلی دوستت دارم

">+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 0:11 توسط چشم انتظار |

وقتي كه دست زندگي سنگين

                و شب بي‌ترانه است

                      زماني براي عشق و اعتماد خواهد بود

                                 وچقدر دست زندگي سبك خواهد شد

                                          و شب چه سان پرترانه

                                                 وقتي كسي بر همه چيز عاشق است

                                                                و اعتماد مي‌ورزد ...

***

آمده‌ام

 كه در شكوه عشق

و نور زيبايي زندگي كنم

كه اين هر دو ، بازتابي از پرودگارند ...

">+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 23:57 توسط چشم انتظار |

 
      و به تو اندیشیدنم
      غروب با تو بودنم
      و شب را با یاد تو خفتن          
      و سحرم
      لحظه هایم را با افکارتو
      پرکردنم
      با تو بودن با تو زیستنم
      تمرین عشق را در کنار تو
      آموختنم
      کلام کودکانه ام
      در وصف عشق تو عاجزانه ام
      چه خوب است لحظه ها را سپری کردنم
       امابا تو بودنم
      غم و شادی هر دو شیرینند اما
      با یاد تو سپری کردنم
      وقتی به تو می اندیشم
      دیگر غمی ندارم   

   باتو بودن رو دوست دارم

 وای از آن روزی که  غرق توام
      دیگر کمی ندارم
      اگه بگم دوستت دارم
      اگه بگم در باورم
      جز تو هیچکس ندارم
      چقدر می کنی باورم ؟
      آیا می شوی یاورم ؟
       ببین چقدر دوستت دارم
      این منم این منم
      که عاشقانه دوستت دارم
      معشوق واقعی ام
      تو هستی ای خدایم
      همیشه در خیالم
      دوستت دارم ای یارم

">+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 22:12 توسط چشم انتظار |

روزت مبارك مادر

سحرم از طرف من تقديم كن به مادر خوبت

باغبان هستي:

مادر، اي لطيف ترين گل بوستان هستي، اي باغبان هستي من، گاهِ روييدنم باران مهرباني بودي که به آرامي سيرابم کند. گاهِ پروريدنم آغوشي گرم که بالنده ام سازد. گاهِ بيماري ام، طبيبي بودي که دردم را مي شناسد و درمانم مي کند. گاهِ اندرزم، حکيمي آگاه که به نرمي زنهارم دهد. گاهِ تعليمم، معلمي خستگي ناپذير و سخت کوش که حرف به حرف دانايي را در گوشم زمزمه مي کند.

گاهِ ترديدم، رهنمايي راه آشنا که راه از بيراهه نشانم دهد. مادر تو شگفتي خلقتي، تو لبريز از عظمتي؛ تو را سپاس مي گويم و مي ستايمت

///////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////// 

عصاره همه مهرباني ها را گرفتند و از آن مادر را ساختند. شكسپير

مادر والاترين شاعر،چيره دست ترين نقاش،تردست ترين آهنگساز و ماهر ترين پيكرتراش است. اوشو

هيچ نغمه اي روح پرور تر و د لنشين تر از كلمه مادر وجود ندارد. جبران خليل جبران

هيچ گلي عطر و رنگ و زيبايي مادر را ندارد. ارنست همينگوي

براي من مادرم با شكوه ترين زني است كه ديده ام. چارلي چاپلين

يك بوسه مادرم مرا نقاش كرد. رافائل

آنگاه كه فرشتگان در آسمانها سر در گوش يكديگر نهاده و نغمه هاي پر شور عشق را سر مي دهند،هرگز نمي توانند كلمه اي آسماني تر از كلمه مادر بيابند. ادگار آلن پو

 

">+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 11:29 توسط چشم انتظار |

روزت مبارك مادر

 

تقدیم به مادر خوبم
 
و گه گاهي دو خط شعري كه گوياي همه چيز است وخودناچيز
  • تا چندي پيش به نا تواني واژه ها معتقد بود و به همين خاطر سعي كردم كمتر افكارم را و احساسم را در غالب تنگ و ناچيز كلمات بريزم ولي حالا مه مي خواهم احساسم را در رابطه با توي عزيزترينم ابراز كنم ابزاري بخ جز همين كلمات ندارم كاش اجازه مي دادي كه با جانم از خجالت اين عشق بي دريغ تو در بيايم اما تو انقدر بزرگ و بي كراني كه من از هميشه ناتوان ترم
آه اگر روزي نگاه تو مونس چشمان من باشد
قلعهء سنگين تنهايي چها رديوارش ز هم پاشد
آه اگر دستان خوب تو حامي دستان تو باشد
قلعهء سنگين تهنايي جهار ديوارش ز هم پاشد
  • عزيزترينم كاش مي توانستم مثل تو بي نهات باشم شنيدم كه عشق پاك و واقعي خياباني يك طرفه است اگر چنين است پس هنوز در تمام زندگيم عشقي پاكتر و بخشنده تر از عشق تو نديده ام تو كه بي هيچ چشم داشتي فقط نثار مي كني و من كه مثال همان گل نارسيس خودخواهم،كاش لحظه اي محبتت را دريغ مي كردي تا شايد يشتر قدر خوبيهايت را ميدانستم ،كاش حداقل يك بار مي گذاشتي دستت را ببوسم گر چه جبران هيچ يك از خوبيهاي تو نيست اما تو انقدر بزرگمنشي كه هيچ وقت اجازه ندادي اين كار را بكنم . شايد 2۴ سال پيش انتظار انساني خيلي بهتر از من رو مي كشيدي و اين فكر كه نكند به دلخواه تو نبوده و نيستم لحظهاي ارامم نمي گذارد چرا كه مي دانم آنچه در خور زحمات تو است نيستم . ديگر نمي دانم چه بگويم صحبت از خوبيهاي تو و بديها و قدر نشناسي هاي من پايان ندا رد ،فقط اگر روزي دفتر خاطراتم را خواندي خواهي ديد كه چقدر عاشقانه دوستت داشته ام ،و هميشه اطمينان داشته ام كه بهشت نه تنها زير پاي توست بلكه جزيي از وجود نازنين تو است ،و اميدوارم روزي تمام ناسپاسي هاي من رو ببخشي ،و بدان كه اگر لحظهاي نباشي بي شك خواهم مرد.دوستت دارم اي فرشتهء خوبيها
">+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 10:48 توسط چشم انتظار |