تبليغاتX
چشم انتظار

فردا اگر ز راه نمي آمد

من تا ابد كنار تو مي ماندم

من تا ابد ترانه عشقم را

در آفتاب عشق تو مي خواندم

 

">+ نوشته شده در جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 21:27 توسط چشم انتظار |

چقدر شعر نوشتيم براي باران


غافل از آن دل ديوانه که باراني بود.......

">+ نوشته شده در جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 21:24 توسط چشم انتظار |

من


دلم


بارون


مي خواد

">+ نوشته شده در جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 21:23 توسط چشم انتظار |

دوباره پاييزه...

مي تونم هر روز منتظر بارون باشم...

">+ نوشته شده در جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 21:21 توسط چشم انتظار |

به تو تکيه کردم پشتمو خالي کردي...تو رسم دل شکستنو بد جوري حالي کردي

">+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 21:57 توسط چشم انتظار |

عکس
">+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 21:55 توسط چشم انتظار |

">+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 21:52 توسط چشم انتظار |

">+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 21:51 توسط چشم انتظار |

هرگز عاشق مشو مگر آنکه بتواني همه عيب هاي آدمي را تحمل کني

">+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 17:39 توسط چشم انتظار |

در پیش چشم های شما بس که ساده ام

با یک نگاه ساده دل از دست داده ام

روزی که چشمهای سیاهت مرا فریفت

پلکی بهم زدی و من از پا افتادم

دیگر نگو چگونه دل از دست داده ام

تقصیر عشق توست چنین بی اراده ام

با اینکه تند باد زمان موج می زند

چون صخره های سخت بپا ایستاده ام

با من بگو کجای جهان می بری مرا

فانوس شعر دارم و در طول جاده ام

">+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 0:6 توسط چشم انتظار |

ندیدی چشامو  وقتی لرزید از عشق تو 

ندیدی اشکامو وقتی غلتید از عشق تو

پا نزار رو قلبم پلکامو آزار نده

میمیرم برای تو

آره دوستت دارم سادست ولی چرا؟

تو که منو نمیخواستی چرا پا روی  قلبم گذاشتی ظالم

تو که دوستم نداشتی چرا پا روی قلبم گذاشتی ظالم

ظالم تو بی وفا تو با ناز و ریاح چه حقی داشتی که بشکنی دل منو

ظالم تو هم صدا تو با ناز و ریاح چه حقی داشتی که بشکنی دل منو

چه حقی داشتی که بشکنی دل منو

نشنیدی دوستت دارم هامو

دستامو نگه دار روحمو نیازر وقتی میام به سوی تو

دیگه هیچ کس غیر تو واسه من خواستنی نیست

غیر عشق تو دیگه هیچ دوست داشتنی نیست

تو بگو بکی بگم غصه هامو

">+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 0:4 توسط چشم انتظار |

حقيقت دارد
 
تو را دوست دارم
 
در اين باران
 
مي خواستم تو
 
در انتهاي خيابان نشسته
باشي
 
من عبور كنم
 
سلام كنم
لبخند تو را در باران
 
مي خواستم
 
مي خواهم
 
تمام لغاتي را كه مي دانم براي تو
 
به دريا بريزم
دوباره متولد شوم
 
دنيا را ببينم
رنگ كاج را ندانم
نامم را فراموش كنم
دوباره در آينه نگاه كنم
ندانم پيراهن دارم
كلمات ديروز را
 
امروز نگويم
خانه را براي تو آماده كنم
براي تو يك چمدان بخرم
 
تو معني سفر را از من بپرسي
لغات تازه را از دريا صيد كنم
لغات را شستشو دهم
 
آنقدربراي تو بميرم 
 
تا زنده شوم

">+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 20:47 توسط چشم انتظار |

">+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 20:46 توسط چشم انتظار |

">+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 20:44 توسط چشم انتظار |

">+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 20:42 توسط چشم انتظار |