دلهره و هراس های گاه وناگاه رفتن تو به نهایی ترین نهایتش رسید.
سرود سفر سر دادی و سکوت را به حاکمیت سرزمین بی اب و علف قلبم خواندی
و در ابی لحظه هایم گم شدی و چیزی جز سیاهی ثانیه ها برایم به یادگار نگذاشتی
من نوشتم((قطره))
تو نوشتي((دريا))
من نوشتم ((من و تو))
تو نوشتي ((نه .ما))
...
سالها بعد كه تازه من و تو ((ما))شده بود
روي يك كاغذ خطدار سفيد
تو نوشتي ((قطره))
من نوشتم((دريا))
تو نوشتي ((من و تو))
من نوشتم((نه.ما))
فاصله بين ((من))و((تو))
دوباره به عمق دريا شده بود
برگها را احساس كردي ،هر گاه در ميان ستارگان اسمان تك ستاره اي
خاموش ديدي براي يك بار در گوشه اي از ذهن خود نه به زبان بلكه از
ته قلب بگو :
يادت بخير.....!
جایی فراسوی نگاههای پر ز کینه تا همیشه
نگه میدارم و نمیگذارم غبار دلتنگی به روی خیال
تنهایی ام بنشیند ...
در كوچه پس كوچه ي بن بست
از اين پس
بنويسم
زندگي تنهاست.
و بنويسند دور دست
به چيزي نبايد
دل بست
هرچند تا بارونی که تونستی بگیری تو منو دوست داری
و هر چند تا رو که نتونستی بگیری من تو رو دوست دارم

و هرگز از تو رنجور نخواهم شد
چرا كه تو را دوست دارم
ديوانه وار عاشقت شدم
چرا كه مهرباني را در وجودت ديدم
با چشمانت وجودم را دگرگون ساختي
و اگر تو نبودي هرگز عاشق نمي شدم
نه تو از عشق من دست ميكشي
و نه قلب من از عشقت روي گردان مي شود
سوگند كه وجود تو در سرنوشت من نوشته شده است و اگر با مژگانت اشاره اي كني فرسنگها راه خواهم پيمود چرا كه شب عشق بسيار طولاني است
و قلبم در آرزوي تو مي سوزد
آنگاه كه از برابر ديدگانم دور شوي
خورشيد وجودت پنهان مي گردد
و ابرهاي غم و اندوه مرا در بر مي گيرند
و به دنياي غريبي مي برند
هميشه در قلبم حضور داري
و عشقت زندگي ام را گل باران كرده است
تمامي اين دنيا را با قلبي پر از رمز و راز به دنبالت طي كرده ام
محبوبم هميشه به انتظار بازگشتت خواهم ماند
دردادگاه عشق ....
قسمم قلبم بود...
وكيلم دلم ...
و حضار...
جمعي از عاشقان و دلسوختگان...
قاضي نامم را بلند خواند...
وگناهم را ...
دوست داشتن تو اعلام كرد...
پس به تنهايي و مرگ..
محكوم شدم...
كنارچوبه ي دار...
از من خواستند...
تا آخرين خواسته ام را بگويم...
ومن ...
گفتم ...
كه به تو بگويند....
دوستت دارم
رو بغض خيس پنجره اينجوري اشكاتو نريز
به دورو بر نگاه كني قحطي مهربو نيه
حال كبوتر و نپرس بدجوري بالش خونيه
نفرين نكن به آسمون تقصير آسمون چيه؟
بين تمومه آدما درد من و تو يكيه
اشكاتو پاك كن همسفر گاهي بايد بازي رو باخت
اما اينو يادت باشه باز ميشه زندگي رو ساخت
نه مي توني بال بزني نه مي توني به اون بچه ها بگي کاري به کارت نداشته باشن.
تسليم سرنوشتت مي شي ؟
سکوت مي کني و خودت رو به مرگ مي زني ؟
يا نه با اينکه بالت زخمي هستش سعي مي کني بال بزني ؟
نمي دونم اونموقع چيکار مي کني . فقط همين قدر ميدونم بعضي وقتها مجبوري تسليم سرنوشت بشي و اين اجبار يکمي سخته. اينکه سرت رو بندازي پائين و بگي خوب شايد قسمت اين بوده .
اما يه چيز ديگه رو هم خوب مي دونم . اون پرنده يه خالقي داره که بهش مي گن خدا .
فکر مي کنم سختي تسيلم سرنوشت بودن رو با يادش بشه به فراموشي سپرد
آنکه در تنهاترين تنهاييم تنهاي تنهايم گذاشت خدايا تو در تنهاترين تنهاييش تنهاي تنهايش نذار
نفرين به جاده ها نكن تقصير جاده نيست عزيز
رو بغض خيس پنجره اينجوري اشكاتو نريز
به دورو بر نگاه كني قحطي مهربو نيه
حال كبوتر و نپرس بدجوري بالش خونيه
نفرين نكن به آسمون تقصير آسمون چيه؟
بين تمومه آدما درد من و تو يكيه
اشكاتو پاك كن همسفر گاهي بايد بازي رو باخت
اما اينو يادت باشه باز ميشه زندگي رو ساخت
دردادگاه عشق ....
قسمم قلبم بود...
وكيلم دلم ...
و حضار...
جمعي از عاشقان و دلسوختگان...
قاضي نامم را بلند خواند...
وگناهم را ...
دوست داشتن تو اعلام كرد...
پس به تنهايي و مرگ..
محكوم شدم...
كنارچوبه ي دار...
از من خواستند...
تا آخرين خواسته ام را بگويم...
ومن ...
گفتم ...
كه به تو بگويند....
دوستت دارم ...
