تبليغاتX
چشم انتظار

دلهره و هراس های گاه وناگاه رفتن تو به نهایی ترین نهایتش رسید.

        سرود سفر سر دادی و سکوت را به حاکمیت سرزمین بی اب و علف قلبم خواندی

      و در ابی  لحظه هایم گم شدی و چیزی جز سیاهی ثانیه ها برایم به یادگار نگذاشتی

">+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 22:18 توسط چشم انتظار |

 يك كاغذ بي خط سفيد
من نوشتم((قطره))
تو نوشتي((دريا))
من نوشتم ((من و تو))
تو نوشتي ((نه .ما))
...
سالها بعد كه تازه من و تو ((ما))شده بود
روي يك كاغذ خطدار سفيد
تو نوشتي ((قطره))
من نوشتم((دريا))
تو نوشتي ((من و تو))
من نوشتم((نه.ما))
فاصله بين ((من))و((تو))
دوباره به عمق دريا شده بود
">+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 22:16 توسط چشم انتظار |

هر گاه دفتر محبت را ورق زدي، هر گاه در زير پايت صداي خش خش

 برگها را احساس كردي ،هر گاه در ميان ستارگان اسمان تك ستاره اي

 خاموش ديدي براي يك بار در گوشه اي از ذهن خود نه به زبان بلكه از

  ته قلب بگو :

                                      يادت بخير.....! 

">+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 22:14 توسط چشم انتظار |

خیال تو را در دنج ترین دریچه ی خیالم

        جایی فراسوی نگاههای پر ز کینه تا همیشه

           نگه میدارم و نمیگذارم غبار دلتنگی به روی خیال

                         تنهایی ام بنشیند ...

">+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 22:10 توسط چشم انتظار |

سعي ميكنم

در كوچه پس كوچه ي بن بست

از اين پس

بنويسم

زندگي تنهاست.

و بنويسند دور دست

به چيزي نبايد

دل بست

">+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 22:10 توسط چشم انتظار |

وقتی داره بارون میاد برو زیر بارون

هرچند تا بارونی که تونستی بگیری تو منو دوست داری

و هر چند تا رو که نتونستی بگیری من تو رو دوست دارم

">+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 21:59 توسط چشم انتظار |

">+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 21:56 توسط چشم انتظار |

هرگز تو را فرموش نخواهم كرد حتي اگر مرا از ياد ببري
و هرگز از تو رنجور نخواهم شد
چرا كه تو را دوست دارم
ديوانه وار عاشقت شدم
چرا كه مهرباني را در وجودت ديدم
با چشمانت وجودم را دگرگون ساختي
و اگر تو نبودي هرگز عاشق نمي شدم
نه تو از عشق من دست ميكشي
و نه قلب من از عشقت روي گردان مي شود
سوگند كه وجود تو در سرنوشت من نوشته شده است و اگر با مژگانت اشاره اي كني فرسنگها راه خواهم پيمود چرا كه شب عشق بسيار طولاني است
و قلبم در آرزوي تو مي سوزد
آنگاه كه از برابر ديدگانم دور شوي
خورشيد وجودت پنهان مي گردد
و ابرهاي غم و اندوه مرا در بر مي گيرند
و به دنياي غريبي مي برند
هميشه در قلبم حضور داري
و عشقت زندگي ام را گل باران كرده است
تمامي اين دنيا را با قلبي پر از رمز و راز به دنبالت طي كرده ام
محبوبم هميشه به انتظار بازگشتت خواهم ماند

 

">+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 21:50 توسط چشم انتظار |

اجازه هست خيال كنم تاآخرش مال مني؟ خيال كنم دل منو با رفتنت نمي شكني اجازه هست خيال كنم بازم مياي مي بينمت بااون چشماي مهربون دوباره چشمك ميزني طپش طپش باچشمكت غزل بگم براي تو بااتكا به عشق تو تو زندگي برم جلو
">+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 21:49 توسط چشم انتظار |

دردادگاه عشق ....

قسمم قلبم بود...

وكيلم دلم ...

و حضار...

جمعي از عاشقان و دلسوختگان...

قاضي نامم را بلند خواند...

وگناهم را ...

دوست داشتن تو اعلام كرد...

پس به تنهايي و مرگ..

محكوم شدم...

كنارچوبه ي دار...

از من خواستند...

تا آخرين خواسته ام را بگويم...

ومن ...

گفتم ...

كه به تو بگويند....

دوستت دارم

">+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 21:33 توسط چشم انتظار |

نفرين به جاده ها نكن تقصير جاده نيست عزيز
                                                                 رو بغض خيس پنجره اينجوري اشكاتو نريز
به دورو بر نگاه كني قحطي مهربو نيه
                                                              حال كبوتر و نپرس بدجوري بالش خونيه
نفرين نكن به آسمون تقصير آسمون چيه؟
                                                             بين تمومه آدما درد من و تو يكيه
اشكاتو پاك كن همسفر گاهي بايد بازي رو باخت
                                                          اما اينو يادت باشه باز ميشه زندگي رو ساخت
">+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 21:31 توسط چشم انتظار |

تا حالا شده حس پرنده اي رو داشته باشي که زخمي شده و مجبوره که به ساحل پناه بياره ، بعدش چند تا بچه شيطون هم پيدا بشه و نتونه از دستشون فرار کنه. اون موقع اگر تو جاي اون پرنده بودي چيکار مي کردي .
نه مي توني بال بزني نه مي توني به اون بچه ها بگي کاري به کارت نداشته باشن.
تسليم سرنوشتت مي شي ؟
سکوت مي کني و خودت رو به مرگ مي زني ؟
يا نه با اينکه بالت زخمي هستش سعي مي کني بال بزني ؟
نمي دونم اونموقع چيکار مي کني . فقط همين قدر ميدونم بعضي وقتها مجبوري تسليم سرنوشت بشي و اين اجبار يکمي سخته. اينکه سرت رو بندازي پائين و بگي خوب شايد قسمت اين بوده .
اما يه چيز ديگه رو هم خوب مي دونم . اون پرنده يه خالقي داره که بهش مي گن خدا .
فکر مي کنم سختي تسيلم سرنوشت بودن رو با يادش بشه به فراموشي سپرد
">+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 21:30 توسط چشم انتظار |

آنکه در تنهاترين تنهاييم تنهاي تنهايم گذاشت خدايا تو در تنهاترين تنهاييش تنهاي تنهايش نذار

">+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 21:26 توسط چشم انتظار |

قسم به روزهاي با طراوتي که هرگز نخواهم ديدوقسم به صداي دلنشيني که هرگز نخواهم شنيد و قسم به گلهاي رنگارنگي که هرگز نخواهم بوييد و قسم به سوالهايي که هرگز از تو نخواهم پرسيد تا اخرين فرو رفتن و بر امدن نفس تو را از ياد نخواهم برد
">+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 21:24 توسط چشم انتظار |

ميتوني نگام نكني اما نميتوني جلوي جشامو بگيري ميتوني بگي دوست ندارم اما نميتوني بگي دوستم نداشته باش ميتوني از پيشم بري اما نميتوني بگي دنبالم نيا پس من:نگاهت ميكنم دوست دارم و تا ابد دنبالت ميام
">+ نوشته شده در دوشنبه هشتم آبان 1385ساعت 19:22 توسط چشم انتظار |

نفرين به جاده ها نكن تقصير جاده نيست عزيز
                                                                 رو بغض خيس پنجره اينجوري اشكاتو نريز
به دورو بر نگاه كني قحطي مهربو نيه
                                                              حال كبوتر و نپرس بدجوري بالش خونيه
نفرين نكن به آسمون تقصير آسمون چيه؟
                                                             بين تمومه آدما درد من و تو يكيه
اشكاتو پاك كن همسفر گاهي بايد بازي رو باخت
                                                          اما اينو يادت باشه باز ميشه زندگي رو ساخت

">+ نوشته شده در دوشنبه هشتم آبان 1385ساعت 19:1 توسط چشم انتظار |

 

دردادگاه عشق ....

قسمم قلبم بود...

وكيلم دلم ...

و حضار...

جمعي از عاشقان و دلسوختگان...

قاضي نامم را بلند خواند...

وگناهم را ...

دوست داشتن تو اعلام كرد...

پس به تنهايي و مرگ..

محكوم شدم...

كنارچوبه ي دار...

از من خواستند...

تا آخرين خواسته ام را بگويم...

ومن ...

گفتم ...

كه به تو بگويند....

دوستت دارم ...

">+ نوشته شده در دوشنبه هشتم آبان 1385ساعت 18:59 توسط چشم انتظار |