شب غمگين شبي باراني و سرد مرا در غربت فردا رها کرد دلم در حسرت ديدار او ماند مرا چشم انتظار کوچه ها کرد تمام هستيم بود و ندانست که در قلبم چه اشوبي به پا کرد واو هرگز شکستم را نفهميد اگر چه تا ته دنيا صدا کرد
">+ نوشته شده در جمعه هفدهم آذر 1385ساعت
22:4 توسط چشم انتظار |
من از قصه زندگی نمیترسم
من از بی تو بودن و با یاد تو زیستن و تنها از خاطرات گذشته تغذیه کردن می ترسم
ای بهار زندگی ام
اکنون قلبم مالا مال لز غم زندگیست
اکنون که پاهایم توان راه رفتن ندارد
برگرد
باز هم به من ببخش احساس داشتن جاودانه را
باز هم آغوش گرمت را به سویم بگشا
باز هم شانه هایت را مرحمی برایم قرار بده
بگزار در آغوشت آرامش را به دست آورم
بدان که قلب من هم شکسته
بدان که روحم از همه دردها خسته شده
این را بدان که با آمدنت غم برای همیشه من را ترک خواهد کرد
پس برگرد که من به امید تو زنده ام
">+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت
0:28 توسط چشم انتظار |
