روزهاي باراني "
در يك روز باراني با تو آشنا شدم
رفتيم ، گفتيم ، خنديديم ، چه قدر خوش بوديم ، خيس شديم
!و هنوز باران مي باريد كه از هم جدا شديم
تو به سويي رفتي و من به ديگر سو ، خيس شديم
!و حالا وقتي باران مي بارد نمي دانم بخندم يا گريه كنم
زير باران كدام خاطره را نگه دارم و كدام را بشويم ؟
">+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت
2:42 توسط چشم انتظار |