خداحافظ..................
خداحافظ گل لادن .تموم عاشقا باختن
ببين هم گريه هام از عشق .چه زندوني برام ساختن
خداحافظ گل پونه .گل تنهاي بي خونه
لالايي ها ديگه خوابي به چشمونم نمي شونه
يكي با چشماي نازش دل كوچيكمو لرزوند
يكي با دست ناپاكش گلاي باغچمو سوزوند
تو اين شب هاي تو در تو . خداحافظ گل شب بو
هنوز آوار تنهايي داره مي باره از هر سو
خداحافظ گل مريم .گل مظلوم پر دردم
نشد با اين تن زخمي به آغوش تو برگردم
نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم
از اين فصل سكوت و شب غم بارونو بردارم
نمي دوني چه دلتنگم از اين خواب زمستوني
تو كه بيدار بيداري بگو از شب چي مي دوني
تو اين روياي سر در گم .خداحافظ گل گندم
تو هم بازيچه اي بودي . تو دست سرد اين مردم
خداحافظ گل پونه . كه باروني نمي توني
...طلسم بغضو برداره .از اين پاييز ديوونه خداحافظ .....!
خداحافظ همين حالا، همين حالا که من تنهام
خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام
خداحافظ کمی غمگين، به ياد اون همه ترديد
به ياد آسمونی که منو از چشم تو ميديد
اگه گفتم خداحافظ نه اينکه رفتنت ساده اس
نه اينکه ميشه باور کرد دوباره آخر جاده اس
خداحافظ واسه اينکه نبندی دل به رؤيا ها
بدونی بی تو و با تو، همينه رسم اين دنيا
خداحافظ خداحافظ
همين حالا
خداحافظ
وقتي دلتنگ شدي به ياد بيار کسي رو که خيلي دوست داره.
وقتي نااميد شدي به ياد بيار کسي رو که تنها اميدش تويي.
وقتي پر از سکوت شدي به ياد بيار کسي رو که به صدات محتاجه.
وقتي دلت خواست از غصه بشکنه
به ياد بيار کسي رو که توي دلت يه کلبه ساخته.
وقتي چشمات تهي از تصويرم شد
به ياد بيار کسي رو که حتي توي عکسش بهت لبخند ميزنه.
وقتي به انگشتات نگاه کردي
به ياد بيار کسي رو که دستاي ظريفش لاي انگشتات گم ميشد.
وقتي شونه هات خسته شد
به ياد بيار کسي رو که هق هق گريش اونها رو مي لرزوند
گریه من........................
بازم دلم گرفت و گریه کردم بازم به گریه هام می خندم
بازم صدای گریه ام رو شنیدم همه به گریه هام می خندن
دوباره یه گوشه می شینم واسه دلم می خونم
هنوز تو حسرت یه همزبونم ولی نمیشه اینو گفت می دونم
دوباره نمی خوام چشمهای خیسم رو کسی ببینه
یه عمر حال و روز من همینه کسی به پای گریه هام نمی شینه
بازم دوباره دلم گرفته دوباره شعرم بوی غم گرفته
کسی نفهمید غمم چی بوده دلیل یک عمر ماتمم چی بوده
عشق واقعی..............
یه روز یه پسری عاشق دختری نابینا میشه
هر روز زیبا ترین گلهای دنیا رو برای اون میبرد
غافل از اینکه اون دختر حتی یکی از اون گلها رو نمیدید
و فقط از روی بوی آنها می توانست
زیبایی اون گلهارو تشخیص بده.
عشق آندو بقدری نسبت به هم زیاد شده بود
که اگر یک روز کنار هم نبودند
آن روزشان سراسر پر از غمو دلتنگی بود.
اشتیاق آن دختر برای دیدن عشقش بقدری زیاد
شده بود که روزها وشبها را بخاطرنداشتن چشما نی
که بتونه با اون عاشق خودشرو ببینه به گریه میگذراند.
یه روز طاقتش به سر رسیدو گریه کنان به پسره ماجرارو گفت.
روز ها گذشت تا یه روز کسی پیدا شد که چشمانش
را به اون دختر داد.اون دختر بعد از باز کردن چشمانش
دید که اون کسی که عمری عاشقش بوده هم مثل
خودش نابینا بوده.به تندی اورا راند و اورا ترک گفت
زمان خداحافظی پسره به دختره گفت :
باشه من میرم ولی مواظب چشمانم باش
