تبليغاتX
چشم انتظار

در یک روز خزان پاییزی پرنده ای را در حال مهاجرت دیدم به

او گفتم چون به دیار یارم میروی به او بگو دوستش دارم

و منتظرش میمانم ... بهار سال بعد پرستو نفس زنان آمد

و گفت دوستش بدار ولی منتظرش نمان...

">+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 2:13 توسط چشم انتظار |